گلستان سعدی - باب اول ، در باب سیرت پادشاهان (1)
ارسال در تاریخ سه شنبه 31 فروردین 1389 توسط محمد امامی
گلستان سعدی -
باب اول ، در باب سیرت پادشاهان
تصحیح شادروان محمد علی فروغی
حكایت های اول تا دهم
تصحیح شادروان محمد علی فروغی
حكایت های اول تا دهم
گلستان سعدی - باب اول ، در باب سیرت پادشاهان
تصحیح شادروان محمد علی فروغی
تصحیح شادروان محمد علی فروغی
حکایت اول
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد؛ بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفتهاند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئس الانسان طال لسانه
کسنور مغلوب یصول علیالکلب
ملک پرسید: این اسیر چه مىگوید؟ یكى از وزرای نیک محضر گفت: ای خداوند همیگوید:
والكاظمین الغیظ و العافین عن الناس. ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزیر دیگر که ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی ازین سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی. چنانكه خردمندان گفتهاند: دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز
هر كه شاه آن كند كه او گوید
حیف باشد كه جز نكو گوید
و بر طاق ایوان فریدون شاه، نبشته بود
جهان اى برادر نماند به كس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مكن تكیه بر ملك دنیا و پشت
كه بسیار كس چون تو پرورد و كشت
چو آهنگ رفتن كند جان پاك
چه بر تخت مردن چه بر روى خاك
* * * *
حکایت دوم
یكى از ملوک خراسان، محمود سبکتکین را بخواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده، مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همیگردید و نظر میکرد. سایر حکما از تاویل این فرو ماندند مگر درویشی که بجای آورد و گفت هنوز نگران است که ملکش با دگران است.
بس نامور به زیر زمین دفن كرده اند
كز هستیش به روى زمین یك نشان نماند
وان پیر لاشه را كه نمودند زیر خاك
خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشیروان به خیر
گرچه بسى گذشت كه نوشیروان نماند
خیرى كن اى فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر كه بانگ بر آید فلان نماند
* * * *
حکایت سوم
ملک زادهای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر، و دیگر برادران بلند و خوبروی . باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر میکرد؛ پسر بفراست استبصار بجای آورد و گفت: ای پدر، کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هر چه بقامت مهتر به قیمت بهتر. اشاة نظیفة و الفیل جیفة.
اقل جبال الارض طور و انه
لاعظم عندالله قدرا و منزلا
آن شنیدى كه لاغرى دانا
گفت باری به ابلهى فربه
اسب تازى و گر ضعیف بود
همچنان از طویله خر به
پدر بخندید و ارکان دولت پسندید و برادران بجان برنجیدند.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
هر پیسه گمان مبر نهالى
باشد كه پلنگ خفته باشد
شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هردو طرف روی درهم آوردند اول کسی که به میدان درآمد این پسر بود گفت :
آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من
آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری
کان که جنگ آرد به خون خویش بازی می کند
روز میدان وان که بگریزد به خون لشکری
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت. چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت:
اى كه شخص منت حقیر نمود
تا درشتى هنر نپندارى
اسب لاغر میان به كار آید
روز میدان نه گاو پروارى
آوردهاند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید. سواران را به گفتن او تهور زیادت گشت و بیکبار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند؛ خواهر از غرفه بدید دریچه برهم زد. پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محال است که هنرمندان بمیرند و بیهنران جای ایشان بگیرند.
كس نیابد به زیر سایه بوم
ور هماى از جهان شود معدوم
پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد. پس هریکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمى بخسبند و دو پادشاه در اقلیمى نگنجند.
نیم نانى گر خورد مرد خدا
بذل درویشان كند نیمى دگر
ملك اقلیمى بگیرد پادشاه
همچنان در بند اقلیمى دگر
* * * *
حکایت چهارم
طایفة دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب. بحکم آنکه ملاذی منیع از قلة کوهی گرفته بودند و ملجاة و ماوای خود ساخته. مدبران ممالک آن طرف در دفع مضت ایشان مشاورت همیکردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.
درختى كه اكنون گرفته است پاى
به نیروى مردى برآید ز جاى
و گر همچنان روزگارى هلى
به گردونش از بیخ بر نگسلى
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان برگماشتند و فرصت نگاه میداشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده، تنی چند مردان واقعه دیدة جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند. شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند. نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود . چندانکه پاسی از شب درگذشت.
قرص خورشید در سیاهى شد
یونس اندر دهان ماهى شد
دلاورمردان از کمین بدر جستند و دست یکانیکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند. همه را به کشتن اشارت فرمود. اتفاقا در آن میان جوانی بود میوة عنفوان شبابش نورسیده و سبزة گلستان عذارش نودمیده. یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت: این پسر هنوز از باغ زندگانی برنخورده و از ریعان جوانی تمتع نیافته. توقع به کرم و اخلاق خداوندیست که به بخشیدن خون او بربنده منت نهد ملک روی از این سخن درهم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت:
پرتو نیكان نگیرد هر كه بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردكان برگنبد است
نسل فساد اینان منقطع کردن اولیترست و بیخ تبار ایشان برآوردن؛ كه آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.
ابر اگر آب زندگى بارد
هرگز از شاخ بید بر نخورى
با فرومایه روزگار مبر
کز نى بوریا شكر نخورى
وزیر، این سخن بشنید طوعا و کرها پسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است كه اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی، اما بنده امیدوار است که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفلست و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده. و در خبرست كل مولود یولد على الفطرة فابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه.
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى چند
پى نیكان گرفت و مردم شد
این بگفت و طایفهای از ندمای ملک با وی بشفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او درگذشت و گفت: بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم.
دانى كه چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیم بسى، كه آب سرچشمه خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد
فی الجمله پسر را بناز و نعمت برآوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و رد جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد. باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمهای میگفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او بدر برده ملک را تبسم آمد و گفت:
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود
سالی دو برین برآمد. طایفة اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بیقیاس برداشت و در مغارة دزدان بجای پدر نشست و عاصی شد. ملک دست تحیر به دندان گزیدن گرفت و گفت:
شمشیر نیك از آهن بد چون كند كسى
ناكس به تربیت نشود اى حكیم كس
باران كه در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره زار خس
زمین شوره سنبل بر نیاورد
در او تخم و عمل ضایع مگردان
نكویى با بدان كردن چنان است
كه بد كردن بجاى نیكمردان
* * * *
حکایت پنجم
سرهنگ زادهای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت. هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا.
بالاى سرش ز هوشمندى
مى تافت ستاره بلندى
فیالجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت؛ خردمندان گفتهاند توانگرى به هنرست نه به مال و بزرگى به عقل است نه به سال.
ابنای جنس او، بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند، و در کشتن او سعی بیفایده نمودند. دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست. ملک پرسید: که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت: در سایه دولت خداوندی دام ملکه همگنانرا راضی کردم مگر حسود را که راضی نمیشود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد.
توانم آن كه نیازارم اندرون كسى
حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است
بمیر تا برهى اى حسود كین رنجى است
كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
شوربختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه
گر نبیند به روز شب پره چشم
چشمه آفتاب را چه گناه
راست خواهى هزار چشم چنان
كور، بهتر كه آفتاب سیاه
* * * *
حکایت ششم
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده، تا بجایی که خلق از مکاید فعلش بجهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.
هر كه فریادرس روز مصیبت خواهد
گو در ایام سلامت به جوانمردى كوش
بنده حلقه به گوش ار ننوازى برود
لطف كن لطف كه بیگانه شود حلقه به گوش
باری به مجلس او، در کتاب شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون. وزیر ملک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت: آن چنان که شنیدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. گفت: ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه میکنی مگر سر پادشاهی کردن نداری؟
همان به كه لشكر به جان پرورى
كه سلطان به لشكر كند سرورى
ملک گفت: موجب گردآمدن سپاه و رعیت چه باشد؟ گفت: پادشاه را کرم باید تا برو گرد آیند؛ و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند، و تو را این هر دو نیست.
نكند جور پیشه سلطانى
كه نیاید ز گرگ چوپانى
پادشاهى كه طرح ظلم افكند
پاى دیوار ملك خویش بكند
ملک را پند وزیر ناصح، موافق طبع مخالف نیامد. روی ازین سخن درهم کشید و به زندانش فرستاد. بسی برنیامد که بنی عم سلطان بمنازعت خاستند و ملک پدر خواستند. قومی که از دست تطاول او بجان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این بدر رفت و بر آنان مقرر شد.
پادشاهى كو روا دارد ستم بر زیر دست
دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است
با رعیت صلح كن وز جنگ خصم ایمن نشین
زانكه شاهنشاه عادل را رعیت لشكر است
* * * *
حکایت هفتم
پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده، گریه و زاری درنهاد و لرزه براندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمیگرفت و عیش ملک ازو منغص بود، چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود. ملک را گفت: اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامش گردانم. گفت: غایت لطف و کرم باشد. بفرمود تا غلام به دریا انداختند؛ باری چند غوطه خورد، مویش را گرفتند و پیش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آویخت. چون برآمد به گوشهای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد. پرسید: درین چه حکمت بود ؟ گفت: از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی دانست؛ همچنین؛ قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
اى سیر ترا نان جوین خوش ننماید
معشوق منست آنكه به نزدیك تو زشت است
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف
از دوزخیان پرس كه اعراف بهشت است
فرق است میان آنكه یارش در بر
با آنكه دو چشم انتظارش بر در
* * * *
حکایت هشتم
هرمز را گفتند: وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟ گفت: خطایی معلوم نکردم! ولیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بیکران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارند. ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفتهاند:
از آن كز تو ترسد بترس اى حكیم
وگر با چنو صد بر آیى بجنگ
از آن مار بر پاى راعى زند
كه ترسد سرش را بكوبد به سنگ
نبینى كه چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ
* * * *
حکایت نهم
یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد برآورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.
بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز
كه آنچه در دلم است از درم فراز آید
امید بسته برآمد ولى چه فایده زانك
امید نیست كه عمر گذشته باز آید
كوس رحلت بكوفت دست اجل
اى دو چشمم وداع سر بكنید
اى كف دست و ساعد و بازو
همه تودیع یكدگر بكنید
بر من اوفتاده دشمن كام
آخر اى دوستان گذر بكنید
روزگارم بشد به نادانى
من نكردم شما حذر بكنید
* * * *
حکایت دهم
بربالین تربت یحیی پیغامبر علیه السلام معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بیانصافی منسوب بود اتفاقا به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.
درویش و غنى بنده این خاك و درند
آنان كه غنىترند محتاجترند
آنگه مرا گفت: از آنجا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم. گفتمش: بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.
به بازوان توانا و قوت سر دست
خطاست پنجه مسكین ناتوان بشكست
نترسد آنكه بر افتادگان نبخشاید
كه گر ز پاى در آید كسش نگیرد دست
هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نیكى داشت
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
زگوش پنبه برون آر و داد خلق بده
و گر تو مى ندهى داد روز دادى هست
بنى آدم اعضاى یكدیگرند
كه در آفرینش ز یك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت دیگران بىغمى
نشاید كه نامت نهند آدمى
* * * *
برچسب ها: سعدی، سعدی شیرازی، گلستان، سیرت پادشاهان،
تبلیغات
