تبلیغات
بهار نو - گلستان سعدی - باب اول، سیرت پادشاهان (2)
بهار نو
عشق یعنی ظاهر باطن نما / باطنی آکنده از نور خدا
گلستان سعدی - باب اول، سیرت پادشاهان (2)
ارسال در تاریخ سه شنبه 31 فروردین 1389 توسط محمد امامی
گلستان سعدی - باب اول ، در باب سیرت پادشاهان

تصحیح شادروان محمد علی فروغی

حكایت های یازدهم تا بیستم
حکایت یازدهم
 درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعای خیری بر من کن. گفت: خدایا جانش بستان. گفت: از بهر خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعای خیرست تو را و جمله مسلمانان را.

اى زبردست زیر دست آزار
گرم تا كى بماند این بازار
 
به چه كار آیدت جهاندارى
 مردنت به كه مردم آزارى
 * * * *
حکایت دوازدهم
یکی از ملوک بی‌انصاف، پارسایی را پرسید از عبادتها کدام فاضل‌ترست؟ گفت: تو را خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.

ظالمى را خفته دیدم نیم روز
گفتم این فتنه است خوابش برده به
 
و آنكه خوابش بهتر از بیدارى است
 آن چنان بد زندگانى مرده به
 * * * *
حکایت سیزدهم
یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی گفت:

ما را به جهان خوشتر از این یكدم نست
كز نیك و بد اندیشه و از كس غم نیست
 
درویشی به سرما برون خفته بود و گفت:

اى آنكه به اقبال تو در عالم نیست
گیرم كه غمت نیست غم ما هم نیست
 
ملک را خوش آمد. صره‌ای هزار دینار از روزن برون داشت که دامن بدار ای درویش. گفت: دامن از کجا آرم که جامه ندارم. ملک را بر حال ضعیف او رقت زیادت شد و خلعتی بر آن مزید کرد و پیشش فرستاد؛ درویش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پریشان کرد و باز آمد.

قرار برکف آزادگان نگیرد مال
نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال

در حالتی که ملک را پروای او نبود حال بگفتند بهم برآمد و روی ازو درهم کشید و زینجا گفته‌اند: اصحاب فطنت و خبرت که از حدت و سورت پادشاهان برحذر باید بودن که غالب همت ایشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکند.

حرامش بود نعمت پادشاه
كه هنگام فرصت ندارد نگاه
 
مجال سخن تا نبینی ز پیش
به بیهوده گفتن مبر قدر خویش
 
گفت: این گدای شوخ مبذر را که چندان نعمت به چندین مدت برانداخت برانید که خزانه بیت‌المال لقمه مساکین است نه طعمه اخوان‌الشیاطین.

ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد
زود بینى كش به شب روغن نباشد در چراغ
 
یكى از وزرای ناصح گفت: ای خداوند، مصلحت آن بینم که چنین کسان را وجه کفاف بتفاریق مجری دارند تا در نفقه اسراف نکنند اما آنچه فرمودی از زجر و منع مناسب حال ارباب همت نیست یکی را بلطف امیدوار گردانیدن و باز به نومیدی خسته کردن.

به روى خود در طماع باز نتوان كرد
چو باز شد به درشتى فراز نتوان كرد
 
كس نبیند كه تشنگان حجاز
 به سر آب شور گرد آیند
 
هر كجا چشمه‌اى بود شیرین
 مردم و مرغ و مور گرد آیند
* * * *
حکایت چهاردهم
 یكى از پادشاهان پیشین، در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر بسختی داشتی. لاجرم دشمنی صعب روی نهاد. همه پشت بدادند.

چو دارند گنج از سپاهى دریغ
دریغ آیدش دست بردن به تیغ
 
یکی را از آنان که غدر کردند با من دم دوستی بود ملامت کردم و گفتم دون است و بی‌سپاس و سفله و ناحق‌شناس که به اندک تغیر حال از مخدوم قدیم برگردد و حقوق نعمت سال‌ها درنوردد. گفت : ار بکرم معذور داری شاید که اسبم درین واقعه بی جو بود و نمدزین بگرو وسلطان که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او بجان جوانمردی نتوان کرد

زر بده مرد سپاهى را تا سر بنهد
و گرش زر ندهى سر بنهد در عالم

اذا شبع الکمی یصول بطشا
و خاوی‌البطن یبطشُ بالفرار
* * * *
حکایت پانزدهم
 یکی از وزرا معزول شد و به حلقه ی درویشان درآمد؛ اثر برکت صحبت ایشان در او سرایت کرد و جمعیت خاطرش دست داد. ملک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نیامد و گفت معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی.

آنان كه كنج عافیت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند
 
كاغذ بدریدند و قلم بشكستند
وز دست و زبان حرف گیران رستند
 
ملک گفتا: هر آینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیر مملکت را بشاید. گفت: ای ملک نشان خردمند کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن ندهد.

هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد
كه استخوان خورد و جانور نیازارد

سیه گوش را گفتند تو را ملازمت صحبت شیر به چه وجه اختیار افتاد گفت تا فضله صیدش می‌خورم وز شر دشمنان در پناه صولت او زندگانی می‌کنم گفتندش اکنون که بظل حمایتش درآمدی و به شکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزدیکتر نیایی تا به حلقه خاصانت درآرد و از بندگان مخلصت شمارد؟ گفت: همچنان از بطش او ایمن نیستم.

اگر صد سال گبر آتش فروزد
اگر یك دم در او افتد بسوزد

افتد که ندیم حضرت سلطان را زر بیاید و باشد که سر برود و حکما گفته‌اند از تلون طبع پادشاهان برحذر باید بود که وقتی به سلامی برنجند و دیگر وقت به دشنامی خلعت دهند و آورده‌اند که ظرافت بسیار کردن هنر ندیمان است و عیب حکیمان.

تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار
بازى و ظرافت به ندیمان بگذار
* * * *
حکایت شانزدهم
 یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی‌آرم؛ و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد.

بس گرسنه خفت و كس ندانست كه كیست
بس جان به لب آمد كه بر او كس نگریست
 
باز از شماتت اعدا براندیشم که بطعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروت حمل کنند و گویند:

مبین آن بى‌ حمیت را كه هرگز
 نخواهد دید روى نیكبختى
 
که آسانى گزیند خویشتن را
 زن و فرزند بگذارد بسختى
 
و در علم محاسبت چنانکه معلوم است چیزی دانم و گر بجاه شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد بقیت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم. گفتم: عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد امید و بیم یعنی امید نان و بیم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان امید متعرض این بیم شدن.

كس نیاید به خانه درویش
كه خراج زمین و باغ بده

یا به تشویش و غصه راضى باش
یا جگربند پیش زاغ بنه
 
گفت این مناسبت حال من نگفتی و جواب سوال من نیاوردی. نشنیده‌ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد.
 
 راستى موجب رضاى خدا است
 كس ندیدم كه گم شد از ره راست
 
و حکما گویند چار کس از چارکس به جان برنجند حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسبی از محتسب و آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است.

مكن فراخ روى در عمل اگر خواهى
كه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ
 
تو پاك باش و مدار از كس اى برادر باك
زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ
 
گفتم: حکایت آن روباه مناسب حال توست که دیدندش گریزان و بی خویشتن افتان و خیزان کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است گفتا شنیده‌ام که شتر را بسخره می‌گیرند. گفت ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و ترا بدو چه مشابهت. گفت خاموش که اگر حسودان بغرض گویند شتر است و گرفتار آیم کرا غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند و تا تریاق از عراق آورده شود مارگزیده مرده بود ترا همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت اما متعنتان در کمین‌اند و مدعیان گوشه نشین اگر آنچه حسن سیرت تست بخلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی.

به دریا در منافع بى شمار است
اگر خواهى سلامت در كنار است
 
رفیق این سخن بشنید و بهم برآمد و روی از حکایت من درهم کشید و سخنهای رنجش‌آمیز گفتن گرفت کین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت. قول حکما درست آمد که گفته‌اند دوستان بزندان بکار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.

دوست مشمار آنكه در نعمت زند
لاف یارى و برادر خواندگى
 
دوست آن دانم كه گیرد دست دوست
در پریشان حالى و درماندگى
 
دیدم كه متغیر می‌شود و نصیحت بغرض می‌شنود بنزدیک صاحبدیوان رفتم؛ بسابقه معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا بکاری مختصرش نصب کردند. چندی برین برآمد لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن درگذشت و بمرتبتی والاتر از آن متمکن شد. همچنین نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسید و مقرب حضرت و مشارالیه و معتمد علیه گشت. بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم:

ز كار بسته میندیش و دل شكسته مدار
كه آب چشمه حیوان درون تاریكى است

الا لایجارن اخو البلیه
فللرحمن الطاف خفیه
 
منشین ترش از گردش ایام كه صبر
تلخ است ولیكن بر شیرین دارد
 
در آن قربت مرا با طایفه‌ای یاران اتفاق سفر افتاد چون از زیارت مکه باز آمدم دو منزلم استقبال کرد ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیات درویشان گفتم: چه حالتست گفت آن چنانکه تو گفتی طایفه‌ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و ملک دام ملکه در کشف حقیقت آن استقصا نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم از کلمه حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند.

نبینى كه پیش خداوند جاه
نیایش كنان دست بر بر نهند
 
اگر روزگارش درآرد ز پاى
همه عالمش پاى بر سر نهند
 
فی‌الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا درین هفته که مژده سلامت حجاج برسید از بند گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص. گفتم آن نوبت اشارت من قبولت نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.

یا زر به هر دو دست كند خواجه در كنار
یا موج روزى افكندش مرده بر كنار
 
مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن. بدین کلمه اختصار کردیم.

ندانستى كه بینى بند بر پاى
چو در گوشت نیامد پند مردم
 
دگر ره چون ندارى طاقت نیش
 مكن انگشت در سوراخ كژدم
 * * * *
حکایت هفدهم
 تنی چند از روندگان در صحبت من بودند ظاهر ایشان بصلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حق این طایقه حسن ظنی بلیغ و ادراری معین کرده، تا یکی ازینان حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان. ظن آن شخص فاسد شد و بازار اینان کاسد خواستم تا به طریقی کفاف یاران مستخلص کنم. آهنگ خدمتش کردم؛ دربانم رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطیفان گفته‌اند:

در میر و وزیر و سلطان را
بى وسیلت مگرد پیرامن
 
سگ و دربان چو یافتند غریب
این گریبانش گیرد آن دامن
 
چندانکه مقربان حضرت آن بزرگ، بر حال من وقوف یافتند و به اکرام درآوردند و برتر مقامی معین کردند اما بتواضع فروتر نشستم. و گفتم:

بگذار كه بنده كمینم
تا در صف بندگان نشینم
 
 گفت الله الله چه جای این سخن است.

گر بر سر چشم ما نشینى
بارت بكشم كه نازنینى
 
فی‌الجمله بنشستم و از هر دری سخن پیوستم تا حدیث زلت یاران در میان آمد و گفتم:

چه جرم دید خداوند سابق الانعام
كه بنده در نظر خویش خوار ‌می‌دارد
 
خداى راست مسلم بزرگوارى و لطف
كه جرم بیند و نان برقرار مى دارد
 
حاکم این سخن عظیم بپسندید و اسباب معاش یاران فرمود تا بر قاعده ماضی مهیا دارند و مونت ایام تعطیل وفا کنند. شکر نعمت بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم:

چو كعبه قبله حاجت شد از دیار بعید
روند خلق به دیدارش از بسى فرسنگ
 
تو را تحمل امثال ما بباید كرد
كه هیچكس نزند بر درخت بى‌بر سنگ
 * * * *
حکایت هجدهم
 ملک زاده‌ای گنج فراوان از پدر میراث یافت. دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی‌دریغ بر سپاه و رعیت بریخت.

نیاساید مشام از طبله عود
بر آتش نه كه چون عنبر ببوید
 
بزرگى بایدت بخشندگى كن
كه دانه تا نیفشانى نروید
 
یکی از جلسای بی‌تدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین مرین نعمت را به سعی اندوخته‌اند و برای مصلحتی نهاده؛ دست ازین حرکت کوتاه کن که واقعه‌ها در پیش است و دشمنان از پس، نباید که وقت حاجت فرومانی.

اگر گنجى كنى بر عامیان بخش
رسد هر كد خدایى را برنجى
 
چرا نستانى از هر یك جوى سیم
كه گرد آید تو را هر وقت گنجى
 
ملک روی ازین سخن بهم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت: مرا خداوند تعالی مالک این مملکت گردانیده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم.
قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت
نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت
* * * *
 حکایت نوزدهم
 آورده‌اند که نوشین روان عادل را در شکارگاهی، صید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند ازین قدر چه خلل آید گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هرکه آمد براو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.

اگر ز باغ رعیت ملك خورد سیبى
برآورند غلامان او درخت از بیخ
 
به پنج بیضه كه سلطان ستم روا دارد
زنند لشكریانش هزار مرغ به سیخ
* * * *
حکایت بیستم
غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی‌خبر از قول حکیمان که گفته‌اند: «هر که خدای را عزوجل بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.»

آتش سوزان نكند با سپند
آنچه كند دود دل دردمند
 
سرجمله حیوانات گویند که شیرست و اذل جانوران خر و باتفاق، خر باربر به که شیر مردم در.

مسكین خر اگر چه بى‌تمیز است
چون بار همى برد عزیز است
 
گاوان و خران بار بردار
 به ز آدمیان مردم آزار

باز آمدیم به حکایت وزیر غافل. ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت.

حاصل نشود رضاى سلطان
تا خاطر بندگان نجویى
 
خواهى كه خداى بر تو بخشد
با خلق خداى كن نكویى

 آورده‌اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تامل کرد و گفت:

نه هر كه قوت بازوى منصبى دارد
به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
 
توان به حلق فرو برد استخوان درشت
ولى شكم بدرد چون بگیرد اندر ناف
 
نماند ستمكار بد روزگار
بماند بر او لعنت پایدار
* * *


طبقه بندی: شعر و ادب و طنز،
برچسب ها: سعدی، گلستان، سیرت پادشاهان،